تبليغاتX
فاشیسم

امروز می خواهم مطلبی غیر سیاسی فلسفی اجتماعی یا هر چیز دیگری که مرتبط با موضوع وبلاگ است بنویسم…البته مطلب نیست فقط امروز بیست و پنجم مهر تولد یکی از بهتری و موفق ترین بازیگران ایرانی به نام باران کوثری است که من خیلی خودم طرفدارشم…البته بگذارید یک چیزی بگویم…اینکه ایشون چه عقیده ای داره یا چیو چی هست را کاری فعلا ندارم الان نیایید به خاطر یک تبریک کله ی منو بکنید…

تولد 25 مهر سال 1364

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 17:7  توسط یک فاشیست کوچک  | 

دوست عزیزی برای من یک کامنت خصوصی گذاشته بود...متاسفانه یا به دلیل نداشتن وبلاگ یا به دلیل عدم حواس آدرسی از وبلاگشون نداده بودن که پاسخشونو بدم...البته نامشون را که البته فکر کنم مستعار بود را نمی گویم ولی سوالی از من پرسیده بودن...که به نظر من می شود به ارزش های خانواده پشت کرد؟

دوست عزیز خیلی ممنون از نظرتون واقعا انسان هایی مثل شما که با احترام حرف را می زنن جایگاه والایی دارند ولی پاسخ من بله هست...من هیچ گاه ترسی از گفتن نداشته ام...و اینجا می گویم خیلی از پدرانو مادرانی که فرزندان آن ها مرا به دلیل داشتن اندک خرد در مدارس مسخره می کنند فاسدند...من ترسی ندارم بگویم که فرزندان آن ها نیز از همان روز اول مدرسه...از همان سالی که پای در مدارس گذاشتند فاسد بودند...من هیچگاه با دیدن مدرک فردی بر او مقیاس نمی گذارم...بلکه این ساختار تفکر است که فردی را خوب یا فاسد می کند...کسی که حتی ذره ای از عقاید خود نمی داند...کسی که چرندیات پدر و مادر کثیف خودش را نیز به درستی نمی داند...مجرم است زمانی که در برابر انتقاد های من نسبت به عقاید کپک زده اش به من حمله می کند...

دوست من هیچ چیز مقدس نیست...و عکس العمل در برابر توهین به چیزی که آن را مقدس می دانی نشانه ی فساد مطلق است...

و این نتایج مشاهده ی من از یک نمونه نبوده...از یک تا صدها نمونه را دیدم که در عین حیوانی بودن زندگی می کنند...آن هفتاد هشتاد درصدی که فاسد می خوانمشان آن ها انسان نیز نیستند...آن ها موجودات خطرناکیند که در حال آزاد شدن در جهانند و بدون شک جهان را به گندابی تبدیل می کنند  که از حیث ناچاری به دموکرات ها لبیک بگوییم....و این مسائل همه در زمانی رخ می دهد که مردمان ملل دیگر از زور خوشی حرف از مزخرفی به نام حقوق بشر می زنند...اینها چرند است...این ها یک دسته حرف های رد شده ی عقلی است که فقط و فقط دست ساز یک عده بیمار روانی به نام یهودی است که برای انحراف مغزی انسان های با منزلت به وجود آمده...باید اندیشید...به پوست چسبیده به دنده های سیاه پوستانی که هم نوعان همان ها در آمریکا قتل و غارت می کنند ننگرید...به خودمان نگاه کنیم...ما حتی ذره ای از آن چیزی را که می خواهیم نداریم...ما حتی نمی توانیم خودمان را از تمایلات و خواسته های عادیمان سیر آب کنیم...یک چیز خوب که یک فرد خوب لایق آن است هیچ گاه در جایی که ما هستیم به هم نمی رسند...چرا؟...چون توله زایی شده...ما یک مشت جمعیت داریم که مثل انگلند...هیچ فایده ای جز بردگی ندارند ....بعد من بیام حرف از دوستی انسان ها بزنم؟...مگر انسانی مانده...؟

من دگر خودم را یک جنازه متحرک بیش تر نمی دانم...من چیز هایی در ایران می خواهم و می خواستم که هیچ گاه در جای دیگر یافت نمی شود...نه می توانم خودم را دلخوش به تحصیل در کشور های خارجی کنم و نه به زندگی در آن ها...چون افرادی مثل من زمان را جا گذاشته اند و این خود بدبختی است...

امیدوارم قانع کننده حرف زده باشم...
+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 21:53  توسط یک فاشیست کوچک  | 

چندی از دوستان در این اواخر که کار وبلاگ تماما خوابیده بود از من پرسیدند چرا مقاله نمی نویسم...این موضوع به دو مورد ربط داشت:

یک اینکه پاک مجال کتاب خوانی از دست هایم رها شده بود و بالواقع طی چرندیاتی که نام آن را اتفاق مزخرف زندگی خود می نامم فقط توانستم در طول سه ماهه تابستان دو جلد کتاب بخوانم...عجب افتضاحی

و از طرفی واقعا به زیر سیب گلویم رسیده است....متاسفانه در آن چند روز اخیر که من هم چنان می نوشتم فقط و فقط می توانستم این را بگویم که هفتاد یا هشتاد درصد ایرانیان عزیز از  پا تا به سر فاسد  هستند...می تواستم بگویم این جوانان خیابانگرد ما...بچه تهرونیای خوشگل بلای شمال شهر(البته نمی توانم با اطمینان بگویم همه ی آن ها)که پولشان را مشخص است از چه راهی به دست آورده و در چه راهی خرج می کنند یک مشت کپک بر روی کره ی زمین هستند...می توانستم بگویم فساد و محاسن همه جا با هم هست...می توانستم بگویم که دیگر دوره ی تفکرات عظیم که دموکرات های حرامزاده  نام خشونت را بر آن می نهند تمام شده و دیگر نمی آید...می تواستم فقط فقط از بیچارگی بگویم...

من در واقعیت امر در این تابستان به طور کل نابود شدم...تفکرات من به سمت سویی رفت که ارزش رسیدن بدان را داشت ولی نتوانست...مساله یا بهتر است بگویم همراه با آن مسایلی که دقیقا در روز های پایانی تابستان چنان مرا کوبید که دیگر خود را یک انسان نمی دانم...زیرا واقعا دیگر در توان خود نمی بینم که در مکانی زندگی کنم که برای افرادی مثل من و والا تر از من هیچ ارزشی قائل نیستند...ما در چاهی فرو رفته ایم که عمقش به اندازه ای نیست که بتوانیم خود را نجات دهیم...و از طرفی نیز در آن چاه در لجن های چسبناک فرو رفتیم...

البته خواهش می کنم این تفکر را که بتوانیم یک انقلاب مخملی یا انقلابی در تفکر ایجاد کنیم را در سر خود پرورش ندهید...چون این حرف ها از یک انسان دانا در این زمان و  در این مکان بس عجیب است...زیرا ما در ایران باید قبل از طرح هر نقشه ای این را بدانیم که خر نداشته را نمی توانیم به هیچ شکلی آخور ببندیم...واقعا این حرف ها مرا در عجب می گذارد که ملتی که هفتاد در صد آن مغز را با قاف می نویسند بیایند انقلاب مخملی یا اصلا انقلا ب کارگری یا هر چیز دیگری را راه بیندازند...این ملت این را پذیرا شدند که شب را با عزاداری به صبحگاه برسانند بدون آن که به اندازه ی انتری تامل کنند که ای آدمک دیوانه چه غلطی داری می کنی...

در خیال خود روزی را می بینم که من و دیگران به آن چیز هایی که حق طبیعی و یا بهتر بگویم حق عادی آن هاست می رسند...ولی افسوس می خورم که این ها همش یک رویا هم نیست بلکه جرمی در این زمانه است...

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 18:6  توسط یک فاشیست کوچک  | 

 

برداشت مطالب فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد.متشکرم