تبليغاتX
فاشیسم
فرزین...عزیز من وقتی تو بی شعوری و بدون اینکه بدونی من دارم چی میگم میایی دهنت را باز می کنی من مطمئنا پاک می کنم...اگه اون حرفات را بدون فحش می گفتی منم پاک نمی کردم...پس اول اینکه با ادب و شعور باش...

دو اینکه وقتی تو نمی دونی من چرا دارم از یه چیزی حرف می زنم بهتر فقط ساکت باشی...تو یک ظاهر بینی...آخه کجا دیدی یکی مثل من طرفداری که اون طور فکر می کنی باشه...تو اصلا نمی دونی من دارم چی می گم...واسه چی می گم این خوبه اون بده...چطور بقیه ی دوستام اعتراضی به این حرف نداشتن؟...چون توضیح دادم براشون که چرا من دارم اون حرف را می زنم...پس دوم هم شد کوتاه بین نباش...اگر خواستی آی دیت را بذار تا بهت بگم...تو انتظار داری فحش بدی به من و حالا هر کیه دیگه پاکم نکنم؟...

در پاسخ آقا منصور خیلی خلاصه می خوام بگم که من هر دوشم...یعنی یک فاشیستی که طرفداری می کنه از کمونیسم...خیلی ها به من می گن خیانت کار ولی این ها یک عده متعصب الکی هستن...آدم هر چقدر هم می خواد رادیکال باشه باید منطقداشته باشه...کمونیست ها یک اخلاق خاصی دارن ولی من مشکلی باهاشون ندارم...و البته این را اضافه کنم که من با اینکه هیتلر می خواست کمونیسم را از بین ببره موافقم چون در اون لحظه شرایط طوری بود که باید چنین می شد که نشد....

خیلی ممنون از نظراتتون...آقا اردشیر سایت را قبلا دیده بودم ممنون...

فق یه سوال...ببخشید خانوم مرجان به جا نمیارم...آدرس وبلاگتون هم نذاشتین که بیام لطفا اگر بازم اومدین آدرس وبلاگ را بذارین...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 20:26  توسط یک فاشیست کوچک  | 

اتومبیل ما در راه شازند به سمت اراک است.. بعد از یک روز تفریحی به سمت خانه باز می گردیم...در راه تجمع ماشین ها را مشاهده می کنم...شیشه خورده تمام آسفالت را فرا گرفته...تجمع انسان ها زیاد است...مردی پیراهن زرد را می بینم که چماغی را در صندوق عقب ماشین می گذارد...زن جوانی پای برهنه در حال ناسزا گویی است...آن مرد پیراهن زرد با پسری درگیر می شود آن زن جیغ می کشد...صورت ها خونیست...صدای فحش ناسزا منطقه را فرا گرفته...

این صحنه ها برای منی که عمرم را برای شناخت هر چیز گذاشتم عادی است...هر روز در جایی از این شهر یا شهر های دیگر یا فساد را می بینم....یا دعوا و یا عزاداری...و می دانم که نود در صد ملت ما که همگی از مغز راحت اند به این سه چیز علاقه ی بسیاری دارند....خیلی دوست داشتم عکس آن حرامزاده ها را می گرفتم و در این جا می گذاشتم که می دید فضا ناجوانمردانه بی شرافتی را پرورش می دهد...و جا داره بگم خاک توی سر من که ناسیونالیسم ایرانیم...

مملکت ما...خیر..(بیاییم کمی صادقانه تر فکر کنیم)....مملکت آن ها وقتی به چنین روزی در می آید که معلم ها در سر کلاس به بچه ها با لفظی قبیح بگویند:فردا عاشوراست برید با عزاداری در راه امامتون حال کنین...یا زمانی که وقتی من از فلسفه با افراد می گویم رویشان را آن طرف کنند...یا اینکه در روز مقدار مطالعه ی افراد یک دقیقه و بیست ثانیه باشد آن هم فکر کنم مطالعه ی مطالبی است که در چت برای هر فرد می فرستند...یا اینکه زمانی هر بچه ای مبایل داشته باشد و نداشتن مبایل نشان دهنده ی بی شخصیتی باشد...یا اینکه هر فرد برای رسیدن به اعتلای خود باید مال مردم خوری کند...یا اینکه پسر ها و دختر ها تشنه ی روابط جنسی باشند...زمانی که از نداشتن زن ها خود فروشی کنند...زمانی که آن پیرمرد در تخیلات خود برای من از روابط جنسی می گوید...و این مطالب نه در این زمان بلکه درزمان محمد رضای پهلوی آن دیوانه ی عقب مانده که هیچ به وی نمی آید که زاده ی رضا شاه کبیر باشد هم بود...و نمی دانم تا کی می خواهد باشد...

زمانی افراد یک مملکت به چند چیز محدود می شوند که محدود فکر کنند....بد بختی را در یک چیز و خوشبختی را در یک چیز دیگر ببینند...بدبختی های بزرگ را نمی بینند و بدبختی های کوچک را بدبختی می بینند(در این جملات نظری به آقایان و خانم هایی داشتم که حاضرند باز هم به آزادی های کثیف خاتمی رو بیندازند و زندگی کنند و حال کار های آقای احمدی نژاد را اشتباه می دانند)...

پرنده ی ایران که زمانی بال های عقاب آسایش را باز می کرد و در اوج بود حال نه نتها بر زمین خورده بلکه با سر در چاه هم رفته...چه کسی می تواند با این همه بدبختی باز مدعی این باشد که دوباره ایران ظرف یک حیطه ی زمانی کوتاه به امپراطوری خود باز می گردد؟...من که روی گلوبول های قرمز خونم هم نوشتند ناسیونالیسم همچین ادعایی نمی توانم بکنم...دوست داشتم هفتاد میلیون ایرانی در جلوی من بودند و من پشت میکرفن فریاد بر می آوردم که ملت تا کی این همه حرامزادگی؟...

من دوست ندارم بیایم اینجا از این برای شما بگویم که هیتلر طی دوازده سال حکومت رایش چه کرد...یا تاریخ کتاب ها را کپی کنم...یا از این بگویم که ما اگر  فردا زمانی بتوانیم یک حزب را تشکیل بدهیم مردم پشت ما هستند...خیر...این ها یا جایش در این جا نیست و یا اصلا امکان اجرا ندارد...من دوست دارم از حقیقت بگویم...زیرا هیچ گاه از گفتن حقیقت خسته نمی شوم...دوست دارم به مردم بفهمانم...دوست دارم که هر وقت کسی لینک وبلاگ مرا در وبلاگ های به روز شده می بیند و کلیک می کند با دانستن یک چیز آن را ببندد...دوست دارم به هر فرد این را بفهمانم که ای انسان اگر نمی دانی چه می خواهی بدانی بیا و ببین من خواهان چه چیزی هستم که بدانم...و زمانی که افراد این اصل را در برابر انسان های دانا تر اجرا کنند تنها چیزی که نمی توان یافت فساد است...و زمانی که مردم عقاید خود را به شکلی هم چون لباس که مادر دوز است بر تن کنند بدون آنکه بدانند چیست تنها چیزی که می توانی بیابی فساد است...و این اصل همیشه پایدار بر جهان است هم چون شکار حیوانات...و این مساله را نه تنها دموکراسی زودرس( که در نظر من نوعی گرایش سوفسطایی است)بلکه هیچ نیروی ماوراء زمین هم نمی تواند آن را معکوس کند...

ولی این مساله هیچ گاه...حد اقل تا چند قرن دیگر قابل اجرا نیست...متاسفانه ما در حال حاضر در کشوری زندگی می کنیم که قوانین دموکراسی در آن به صورت خیلی اندک اجرا می شود...ولی چرا متاسفانه...

دلیلم از آوردن این کلمه برآن است که من آن چیزی که در خیابان ها می بینم که به خود جوان ایرانی می گوید تشنه ی آن است که در هر لحظه ی ممکن دین و یا هر آیینی را که وی را از روابط با جس مخالف باز می دارد  و یا او را به مطالعه وا می دارد یا کار بر روی دوشش می نهد  یا... را رد کند...و این را باید دانست که در چند قرن دیگر تنها چیزی را که نمی توان در ایران یافت یک نظام کاملا مبتنی بر خشونت علیه فساد است چون فساد بنیاد جوان ایرانی شده است و تا زمانی که فساد و دموکراسی باشند فاشیسم و کمونیسم هیچند....

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 23:47  توسط یک فاشیست کوچک  | 


اول كه سنتو ديدم خواستم هيچي نگم , ولي اگه من الان بهت چيزي نگم بعدها كنفت ميكنن پسر خو
ب.


مطالبتو كه خوندم يكمي خنديدم اي ول مخصوصا اونجايي كه خودتو نژاد برتر خطاب ميكني. من نميدونم نژاد لر و گیلک از كي برتر شده !!!!!!!!

معمولان نژاد قوم هارو با مشخصات ضاهري و تاريخي جدا ميكنن . گیلک ها با اون بينيهاي مشهوره جهانيشون كه تو خود اينجا هم مشهوره از كي به صفوف نژاد هاي برتر رفتن !!!!!!!
لر هارو هم كه جاي بحث نيست, چون اگه خودت يكمي مطالعه درمورده سطح نژاد ها داشتي همچين حرفي نميزدي...
البته تو گناهي نداري , همه اين روزا نژاد برتر شدن

اون روز تو ماهنامه ي
NPD ميخوندم , 1 گروه سياه پوستي پيدا شده كه خو دشونو نژاد برتر ميدونن
نگاه كنين ببينين ناسيونال سوسياليست به كجا ها داره كشيده ميشه . .

 

یک آقا یا خانومی یه هم چین نظری را در وبلاگ من دادن با نام سگ کش...

اول اینکه دوست دارم نظر همه شما را در مورد حرف های این آقا بدونم...

ولی حالا حرف خودم...

آره مطالب من خیلی خنده داره...مخصوصا برای سن من...چون من پانزده سال دارم و این واقعا زشته که مثل شما و خیلیای دیگه در این دوران وبلاگ های سکسی و غیر اخلاقی ندارمو به دنبالش نمی رم...این نه تنها خنده داره بلکه در ایران دور از انسانیته...

" معمولان نژاد قوم هارو با مشخصات ضاهري و تاريخي جدا ميكنن"این جمله ی خود شماست...بله کاملا درسته ولی بعد از آن می گویید دماغ های مشهورشان...سوالی برای من پیش آمده....دماغ بزرگ نشانه ی تاریخی هست؟...خیلی جالبه...نه تنها من هیچ گاه هیچ فردی تصور این را نداشته است که روز اندازه ی دماغ نشانه ه ماهیت تاریخی یک قشر باشد...

لرها...بله...مطالعات نژادی و همین طور آثار بجا مانده در موزه ها همگی با نام لرها ثبت شده...اگر این نشانه ی سطح پایین نژاد منه پس می توانم بگویم هیتلر وهمه ی پیشینیان او یک مشت احمق بودن...اگر یک ذره...حتی قطره ای هم سواد داشتی می دیدی زمانی که متفقین در ایران ریختن آخرین نیرو های مدافع باقی مانده از لرها بودن...ولی متاسفانه شما یک انسان حقیری...

ببین شما یک جوجه نئو نازی هستی...یک فرد که از نظر ذهنی کودکه...من از نئونازی ها متنفرم...تمامی اصالت نازیسم را به گورستان تاریخ ریختن...نئو هیچ وقت نباید پشت کلمه ی نازی می آمد...البته قبول دارم که باید با شرایط هماهنگ می شدن ولی تغییر نام این مکتب تاثیر بسزایی در خود مکتب گذاشت...

از نظرت خیلی خندیدم...خیلی وقتا کسایی که دارای مدارک علوم سیاسی و فلسفه از بهترین دانشگاه ها هستند جرات حرف زدن جلوی من را ندارن حالا شما اومدی...بس کن بابا...شما هنوز بچه ای...اگر شما رنجی که من تو این نه ساله یادگیری خوندن و نوشتنم کشیدم میکشیدی الان مرده بودی...یعنی تمامی چیز هایی که من خوندم را توی احمق اومدی با چهار خط رد کنی؟...ضعیف ترین فلسفه ها هم چنین نمی شوند احمق...

آره ببینین ناسیونال سوسیالیسم به کجا کشیده شده...هنوز بعد از گذشت شصت سال  مردم نفهمیدن مساله ی نژاد برتر فقط صورت قضیه بوده نه اصل قضیه...من بار ها بر این تاکید کردم ولی افرادی مثل شما هنوز هم در خریت کامل به سر می برند...(یک مقاله هم در این مورد دارم می نویسم)

یک توصیه...برای بحث کردن اول برو با هم عقلات شروع کن بعد کم کم بیا بالا تا برسی به جایی که بیایی با من و بعد هم گنده تر از من بحث کنی...می دونم تو می خواستی با این حرفات من را عصبی کنی که من شروع کنم...بهت تبریک می گم عصبی شدم...ولی شما حرفی را زدی که به هر کس می زدی می خندید...

 

از همه ی دوستان خواهش می کنم نظر خود را بگویند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 13:35  توسط یک فاشیست کوچک  | 

در صف اوتوبوس مانده ام…مردم در زیر گرمای شدید تابستانه متنظر مانده اند تا شاید در زیر سقف اتوبوس سایه ای داشته باشند…در گوشه ای خانواده ای پنج نفره افغانی را می بینم…خیره ها بدان آن هاست…هر کس سیاست خود را می بافت…عده ای می خندند ولی کسی نمی پرسد که این ها واقعا چه هستند…اتوبوس می آید…علاقه ای به حرکت سریع به سمت آن ندارم می گذارم همگی بنشینند و بعد خودم جایی را پیدا کنم…به داخل می روم صندلی یک مانده به آخر خالی است …می نمشینم…آخرین صندلی را فردی فربه که بغل خود را نیز با خریدهایش پر کرده نشسته در گوشه ی دیگر آن مرد افغان…فقیری خمیده وارد اتوبوس می شود…تقاضای کمک می کند…کسی چیزی نمی دهد…به قسمت زنانه می رود…شاید از همه تعجب آور تر آن باشد که او آن جا چه گفت…او با مشاهده ی این مساله که کسی چیزی نخواهد داد به سخنرانی سیاسی می پردازد…صدایش را نمی شنوم ولی این جمله را شنیدم…خانم ها می دانید که یکی از دلایل مشکلات ما در برابر آمریکا چیست…به خودم می گویم اینجا دیگر کجاست…اینجا همان بهشتی است و اینان همان جوانان آن روز جنگ عراق و ایرانند که آوینی از بی دغدغه ترین ها یادشان می کرد…و من از بدبخت ترین ها…خانمی از آن مرد افغان تقاضا می کند که جای آخر اتوبوس قسمت مردانه را برایش خالی کند…کمر درد دارد می خواهد بنشیند…مرد افغان می گوید که میله ای که بین این دو قسمت کشیده شده نشان دهنده  ی ورود ممنوع زنان است…مرد فربه با تشر به فرد می گوید که:جا را خالی کن بیچاره کمر درد دارد…صدایش خشن و مشخص است پر از شوقات…مردی دیگر در آن طرف که محاسن بر چهره و کبودی بر پیشانی دارد می گوید این چه کاریس یعنی چه؟…نباید مردان و زنان به قسمت های یکدیگر بروند…و با مرد فربه درگیری لفظی کوتاهی می کند…بعد از مدتی مرد فربه برای خفه کردن آن مرد زیر لب" از اون بالا کفتر میای" می خواند…و من فقط می نگرم گوش می دهم…آری اینجا اراک است ساعت پنج بعد از ظهر…این جا قسمتی از ایران است…بی دلیلی  عقیده بر چیزها بی داد می کند هیچ کس نمی داند چرا مسلمان است….مسیحی است…و یهودیست…فقط می داند مادر بی سوادش در سه سالگی به او گفته است که این خوب است…همه می خواهند باخت ایران از کره را در سر یک دیگر خالی کنند…آری اینجا ایران است سرزمینی مملو از نادانان..می دانم که امروز به دو ماه دیگر می رسد و من باید این جمع را در یک کلاس به تعداد سی نفر و در زنگ های تفریح در حدود پانصد نفر تحمل کنم….و می دانم که من در آتش این جهنم کثیف خاکستر می شوم…

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 16:45  توسط یک فاشیست کوچک  | 

 

برداشت مطالب فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد.متشکرم